بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

دندوووون

به نام خدا... بردیای عزیزم... روزهای آخر مهر کارمون افتاد به دندونپزشکی... از یه چکاپ ساده شروع شد... اوه ه ه ه اصلا فکرشم نمیکردیم که انقدر دندونات احتیاج به تعمییرات داشته باشه! دندونایی که با هزار امید و آرزو و ذوق و شوق ما یکی کی  و با دردسرهای خاص خودش جوونه زد و دهن خوشگلت و خوشگل تر کرد... حالا یکی یکی خراب شدن و ... نیازی نیست که بگم چقدر مراقبشون بودیم و با تلاش بسیارررر سعی کردیم مسواک نزده نخوابی!!! ولی شد دیگه!! از چند روز قبل همش داستان تعریف کرم و شعر خوندم برات ... آماده سازی ما بی فایده بود...حسابی اشک ریختی و بی تابی کردی... تا اینکه خانوم دکتر از ما خواستن که از اتاق بریم بیرون... پشت در ...
30 مهر 1393

روز شیرین کودک

به نام خدا... وجود تو خیلی چیزا رو برامون تغییر داده... کلا حال و هوامون و تفریح و اوقات فراغتمون... همه چی شده بچگونه!! یکی ازین تغییرا اینه که به هر بهونه ای کیک بخریم و شمع و فشفشه برپا کنیم! شونزدهم مهر ماه و روز کودک دلبندمون..دردونه زندگیمون... که از لحظه ای که از خواب بیدار میشه حرف میزنه و حرف میزنه و در فشانی میکنه... تا یک ثانیه قبل از خواب!! روزت مبارک کودک نازنین ما                      دستاتو بده به ما... هیچ وقت نمیذاریم که بیفتی... به ما عشق و اعتماد بده... هیچ وقت بهت خیانت نمیکنیم... یه بار دیگه لذت ...
16 مهر 1393

ک مثل کپل

به نام خدا... شنیدیم که یه فیلمی که به درد بچه ها بخوره رو پرده سینماست... من و بابایی یه مرور کردیم ... یادمون اومد که اخرین سینمایی که رفتیم موقعی بود که شما توی دل مامان بودی! هفت ماه و اندی! فرصت رو غنیمت شمردیم و رفتیم به دیدن این فیلم... با اینکه اولین بارت بود که سینما رو میدیدی خیلی استقبال کردی... تقریبا تمام مدت فیلم رو صندلی نشستی و طبق روال پفیلا خوردی...یکی پس از دیگری یه لحظه دیدم که من و بابایی هم پا به پای شما دست میزنیم و شعر میخونیم و شادی میکنیم... انگار این فیلم مخاطبش گرون سنی ما بود!! به هر حال ازت ممنونم که هستی و بائث شادی مایی...   ممنونیم خانوم برومند ..........................
15 مهر 1393
1